روز های رفتن به مدرسه


ترول

ترول

ترول

ترول

ترول

aks-khandedar-radsms-58

نقاشی

 

nothing

Nothing hurts like love
Nothing brings your heart
so much pain
And you will never learn
Till you get burned
Till your burned by the flame
Nothing hurts so bad
Nothing hurts so much
No nothing hurts like love

رمان انتقام (قسمت دوم)

و به سرعت از پله ها بالا دوید

نیما ـ هنوزاتاقمو یادمه

« چندساعتی از اتاق بیرون نیامد به محض بیرون آمدنش خاله به نیما گفت:»

- نیما جان به افتخار برگشتنت قراره امشب یه جشن کوچیک بگیریم

«من که در پوست خود نمیگنجیدم به سمت خاله رفتم و گفتم:»

- خاله جان کاری هست من انجام بدم؟

خاله ـ نه گلم تو فقط برو خودتو برای امشب آماده کن.

«من و نیما قبل از اینکه او به آمریکا بود با هم نامزد کرده بودیم ولی خاله من و نیما را از چند تا کار منع کرد مثلا ماندن با هم درخانه شوخی های بی مورد یا پوشیدن لباس های نامناسب خلاصه رفتم تا برای امشب لباسی بخرم کل تهران را زیر و رو کردم تا توانستم لباسی مناسب امشب پیدا کنم ... به خونه برگشتم ظاهرا همه چیز آماده است رفتم توی اتاق و لباس را پوشیدم و تصمیم گرفتم تا قبل از شام از اتاق بیرون نروم...به به توی این لباس جدید چقدر زیبا بودم بیشتر از نصف مهمان ها آمده بودند و منتظر من بودند در باز شد و خاله وارد اتاق شد»

خاله - رویا جان نمیخوای بیای؟ همه ی مهمونا اومدن نیما هم دوساعته که بین جمعیت دنبال تو میگرده

- چشم خاله جون الان میام

«ای کاش مامان و بابا هم بودند که من ر ا توی این لباس جدید میدیدند اما خب خاله گفته که وقتی من خیلی بچه بودم در یک تصادف مرده اند و از آن روز به بعد من پیش خاله و نیما زندگی کردم. در را باز کردم و از اتاق خارج شدم از پله ها که پایین میرفتم نیما رادیدم که یک دستش را در جیب شلوارش کرده بود و با دست دیگرش لیوانی را گرفته بود و مشغول نوشیدن آبمیوه ی پرتقالی بود وقتی صدای پاشنه ی کفش هایم را شنید به طرفم برگشت و با لبخندی از من پذیرایی کرد با غروری خودم را گرفتم و به سمت خاله و شیدا بهترین دوستم رفتم نیما لیوان نوشیدنی را روی میز گذاشت صدای برخورد لیوان با میز شیشه ای را به راحتی شنیدم خانه مملوء از جمعیت بود ظاهرا از یک جشن کوچک که خاله میگفت خیلی بزرگ تر است نیما دستی به یقه ی کتش زد . آن را صاف کرد صدای موبایلم از روی میز شنیده شد به سرعت به طرفش رفتم نیما بود از من خواسته بود به اتاقش بروم بعد از خواندن پیام نگاهی به نیما کردم که چند متری بیشتر با من فاصله نداشت زیر چشمی نگاهی به من کرد و لبخندی زد و از پله ها بالا رفت و رفت توی اتقش ده دقیقه صبر کردم همین که خاله از پیشم رفت بلند شدم و به طرف اتاق نیما رفتم در زدم و وارد اتاق شدم بوی عطر نیما فضای اتاق رو پر کرده بود نیما روی تخت دراز کشیده بود و دستانش را زیر سرش گره زده بود با دیدن من بلند شد و روی تخت نشست»

نیما - بفرمایید رویا خانوم بفرمایید بشینید

«و به صندلی مقابلش اشاره کرد قلبم مثل قلب گنجشک محکم خودش را به قفسه ی سینم میکوبید رفتم و روی صندلی مقابل نیما نشستم و سرم را به زیر انداختم راستش را بخواهید کمی احساس غریبگی میکردم نیما همینطور به من خیره شده بود ظاهرا منتظر بود چیزی بگویم باران با قدرت خودش را به شیشه ی اتاق میکوبید»

این داستان ادامه دارد...


رمان انتقام (قسمت اول)

«مادر درحالیکه نفس های آخر را میکشید به دخترش که از گریه ی زیاد به هق هق افتاده بود گفت:»

-انتقامم رو بگیر نذار خونم پایمال بشه

دخترـ ازکی باید انتقام بگیرم؟

«مادر دست مشت شده ی خود را باز کرد یک جفت گوشواره ی نقره ای که نگین فیروزه ای وسطش تکمیلش کرده بود در دستش بود»

مادرـ هروقت یه گردنبند شبیه این گوشواره ها پیدا کردی از صاحبش انتقامم رو بگیر

دخترـ ولی گردنبندی شبیه این گوشواره ها ممکنه دست خیلیا پیدا بشه

مادرـ این گردنبندی نیست که دست همه پیدا بشه فقطم ممکنه دست یه نفر باشه

«این را گفت و دست از گریبان این دنیا برداشت و حالا چندین سال از آن روز میگذرد»

***

«بالاخره بعد از تحمل پنج سال دوریش میخواد برگرده صدای خاله از پایین راه پله ها میاد:»

خاله ـ رویا خانوم زود باش هواپیما نشست دیگه

- چشم خاله جون الان میام

«بالاخره به فرودگاه رسیدیم در سالن انتظار بودیم که پسری خوش قد و قامت با اندامی مردانه که موهای حالت دارش را به یک طرف صورتش ریخته بود به طرفمان آمد همین که به مارسید رو به خاله گفت:»

ـ سلام مامان جان

«خاله جیغ بلندی کشید و گفت:»

- نیما تویی؟اصلا نشناختمت ماشالا چقدر بزرگ شدی

«و او را محکم در آغوش گرفت نیما چشمانش را تنگ کرد و به من گفت:»

- رویا خودتی؟

- بله

نیماـ وای چقدر عوض شدی!

- توهم همینطور

«محو تماشای یکدیگر بودیم که خاله گفت:»

- بچه ها بهتر نیس بریم؟

«وقتی به خانه برمگشتیم خاله رانندگی میکرد و نیما هم کنارش نشسته بود و باهیجان به خیابان ها و ساختمان ها نگاه میکرد بعد گفت:»

ـ چقدر این جاها عوض شده نیگاه تورو خدا ببین این خیابون آزادیه ها چقدر عوض شده

خاله ـ بله عوض که شده ولی نیما جان این خیابون آزادی نیست ولی عصره

نیما ـ میگم آخه ممکن نیس توی پنج سال اینجا انقدر عوض بشه

«وقتی به خونه رسیدیم نیما زودتر از ما وارد خونه شد و به خارجی زیر لب چیزی گفت نگاهی بهش کردم و گفتم:»

- چیزی گفتی؟

نیما ـ آره گفتم هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه..

 

این داستان ادامه دارد...


 

شعر عاشقانه

هوا خوبه تو هم خوبی منم بهتر شدم انگار

یه صبح دیگه عاشق شو به یاد اولین دیدار

به روت وا میشه چشمایی که با یاد تو می بستم

چه احساسی از این بهتر تو خوابم عاشقت هستم

تو می چرخی به دور من کنارت شعله ور میشم

تو تکراری نمیشی من بهت وابسته تر میشم

تبت هر سال با من بود تب گل های داوودی

تبی که تازه میفهمم تو تنها باعثش بودی

تو خورشید و قسم دادی فقط با عشق روشن شه

یه کاری با زمین کردی که اینجا جای موندن شه

جای موندن شه،جای موندن شه،جای موندن شه

دلم گرفته است

تو آن را از من گرفتي

گرفتي و با خودت بردي به ناكجا آباد

رفتي و صداي ناله هايم را هرگز نشنيدي

دو سال ميگذرد كه چشمهايم به راه آمدنت سفيد شده است

چه شبهايي كه به اميد فردايي كه تو در آن باشي سحر شد 

و تو هرگز نيامدي

تنها چند صباحي با غمهايم اشك ريختي و با شادي هايم خنديدي

تا آنجا كه مرا تصاحب كردي

بعد از آن رفتي و مرا در درياي آرزو غرق كردي

من تو را دوست داشتم

حسي لطيف و پاك

من هم رند و سر به هوا و بي خدا نبودم

آنقدر حسم پاك بود كه تو آنرا نفهميدي

گذاشتي به پاي هوس

به پاي رندي

به پاي سر به هوايي

قصه ي برج و كبوتر را يادت هست؟من همان برج بودم كه محكم و پابرجا تا به امروز ايستادم

اما وقتي هرگز قرار نبود كبوتري بيايد همان بهتر كه فكر كنم كبوتر نبود كه رفت...بگذرا با تصور پوچ و دروغ بودنت 

دردم را تسكين دهم

من همان برجم كه ديگر فرو ريختم

باد و طوفان بالاخره مرا از پاي درآورد

به سلامت كبوترم

بر روي هر برجي كه نشستي يقين داشته باش 

اندازه ي من دوستت نداشت

خداحافظ كبوترم