رمان انتقام (قسمت اول)
-انتقامم رو بگیر نذار خونم پایمال بشه
دخترـ ازکی باید انتقام بگیرم؟
«مادر دست مشت شده ی خود را باز کرد یک جفت گوشواره ی نقره ای که نگین فیروزه ای وسطش تکمیلش کرده بود در دستش بود»
مادرـ هروقت یه گردنبند شبیه این گوشواره ها پیدا کردی از صاحبش انتقامم رو بگیر
دخترـ ولی گردنبندی شبیه این گوشواره ها ممکنه دست خیلیا پیدا بشه
مادرـ این گردنبندی نیست که دست همه پیدا بشه فقطم ممکنه دست یه نفر باشه
«این را گفت و دست از گریبان این دنیا برداشت و حالا چندین سال از آن روز میگذرد»
***
«بالاخره بعد از تحمل پنج سال دوریش میخواد برگرده صدای خاله از پایین راه پله ها میاد:»
خاله ـ رویا خانوم زود باش هواپیما نشست دیگه
- چشم خاله جون الان میام
«بالاخره به فرودگاه رسیدیم در سالن انتظار بودیم که پسری خوش قد و قامت با اندامی مردانه که موهای حالت دارش را به یک طرف صورتش ریخته بود به طرفمان آمد همین که به مارسید رو به خاله گفت:»
ـ سلام مامان جان
«خاله جیغ بلندی کشید و گفت:»
- نیما تویی؟اصلا نشناختمت ماشالا چقدر بزرگ شدی
«و او را محکم در آغوش گرفت نیما چشمانش را تنگ کرد و به من گفت:»
- رویا خودتی؟
- بله
نیماـ وای چقدر عوض شدی!
- توهم همینطور
«محو تماشای یکدیگر بودیم که خاله گفت:»
- بچه ها بهتر نیس بریم؟
«وقتی به خانه برمگشتیم خاله رانندگی میکرد و نیما هم کنارش نشسته بود و باهیجان به خیابان ها و ساختمان ها نگاه میکرد بعد گفت:»
ـ چقدر این جاها عوض شده نیگاه تورو خدا ببین این خیابون آزادیه ها چقدر عوض شده
خاله ـ بله عوض که شده ولی نیما جان این خیابون آزادی نیست ولی عصره
نیما ـ میگم آخه ممکن نیس توی پنج سال اینجا انقدر عوض بشه
«وقتی به خونه رسیدیم نیما زودتر از ما وارد خونه شد و به خارجی زیر لب چیزی گفت نگاهی بهش کردم و گفتم:»
- چیزی گفتی؟
نیما ـ آره گفتم هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه..
این داستان ادامه دارد...
welcom to my weblog.