رمان انتقام (قسمت دوم)
نیما ـ هنوزاتاقمو یادمه
« چندساعتی از اتاق بیرون نیامد به محض بیرون آمدنش خاله به نیما گفت:»
- نیما جان به افتخار برگشتنت قراره امشب یه جشن کوچیک بگیریم
«من که در پوست خود نمیگنجیدم به سمت خاله رفتم و گفتم:»
- خاله جان کاری هست من انجام بدم؟
خاله ـ نه گلم تو فقط برو خودتو برای امشب آماده کن.
«من و نیما قبل از اینکه او به آمریکا بود با هم نامزد کرده بودیم ولی خاله من و نیما را از چند تا کار منع کرد مثلا ماندن با هم درخانه شوخی های بی مورد یا پوشیدن لباس های نامناسب خلاصه رفتم تا برای امشب لباسی بخرم کل تهران را زیر و رو کردم تا توانستم لباسی مناسب امشب پیدا کنم ... به خونه برگشتم ظاهرا همه چیز آماده است رفتم توی اتاق و لباس را پوشیدم و تصمیم گرفتم تا قبل از شام از اتاق بیرون نروم...به به توی این لباس جدید چقدر زیبا بودم بیشتر از نصف مهمان ها آمده بودند و منتظر من بودند در باز شد و خاله وارد اتاق شد»
خاله - رویا جان نمیخوای بیای؟ همه ی مهمونا اومدن نیما هم دوساعته که بین جمعیت دنبال تو میگرده
- چشم خاله جون الان میام
«ای کاش مامان و بابا هم بودند که من ر ا توی این لباس جدید میدیدند اما خب خاله گفته که وقتی من خیلی بچه بودم در یک تصادف مرده اند و از آن روز به بعد من پیش خاله و نیما زندگی کردم. در را باز کردم و از اتاق خارج شدم از پله ها که پایین میرفتم نیما رادیدم که یک دستش را در جیب شلوارش کرده بود و با دست دیگرش لیوانی را گرفته بود و مشغول نوشیدن آبمیوه ی پرتقالی بود وقتی صدای پاشنه ی کفش هایم را شنید به طرفم برگشت و با لبخندی از من پذیرایی کرد با غروری خودم را گرفتم و به سمت خاله و شیدا بهترین دوستم رفتم نیما لیوان نوشیدنی را روی میز گذاشت صدای برخورد لیوان با میز شیشه ای را به راحتی شنیدم خانه مملوء از جمعیت بود ظاهرا از یک جشن کوچک که خاله میگفت خیلی بزرگ تر است نیما دستی به یقه ی کتش زد . آن را صاف کرد صدای موبایلم از روی میز شنیده شد به سرعت به طرفش رفتم نیما بود از من خواسته بود به اتاقش بروم بعد از خواندن پیام نگاهی به نیما کردم که چند متری بیشتر با من فاصله نداشت زیر چشمی نگاهی به من کرد و لبخندی زد و از پله ها بالا رفت و رفت توی اتقش ده دقیقه صبر کردم همین که خاله از پیشم رفت بلند شدم و به طرف اتاق نیما رفتم در زدم و وارد اتاق شدم بوی عطر نیما فضای اتاق رو پر کرده بود نیما روی تخت دراز کشیده بود و دستانش را زیر سرش گره زده بود با دیدن من بلند شد و روی تخت نشست»
نیما - بفرمایید رویا خانوم بفرمایید بشینید
«و به صندلی مقابلش اشاره کرد قلبم مثل قلب گنجشک محکم خودش را به قفسه ی سینم میکوبید رفتم و روی صندلی مقابل نیما نشستم و سرم را به زیر انداختم راستش را بخواهید کمی احساس غریبگی میکردم نیما همینطور به من خیره شده بود ظاهرا منتظر بود چیزی بگویم باران با قدرت خودش را به شیشه ی اتاق میکوبید»
این داستان ادامه دارد...
welcom to my weblog.