غروب ظلمت
آخرين فخر زماني گوهر هر دو جهاني
زينت كون و مكاني برتر از وهم و گماني
مستم از شور شرابت هر كه را بينم خرابت
تا كه برداري نقابت عين جاني عين جاني
فارق از هر سرزميني بر دل هر كس نشيني
انس خوبان را گزيني مي تواني مي تواني
ساكني در اين حوالي زود بگذر اي ليالي
در جوار حق تعالي در اماني در اماني
سر عالم روبرويت جمله باشد گفتگويت
در دل مشتاق رويت خود عياني خود عياني
شيعيانت را پناهي بر ضعيفان تكيه گاهي
كن به محرومان نگاهي بس گراني بس گراني
چشم دارم بر قيامت گستري فرش عدالت
خلقي از چنگال ظلمت وارهاني وارهاني
کاش باشم در ظهورت لایق درک حضورت
گشت عالم محو نورت بی کرانی بی کرانی
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۰۳ ساعت 23:53 توسط محمدجواد ساکی
|
welcom to my weblog.