دعوای بزرگ بین دبیرستان پسرانه غیرانتفاعی دانشگاه و دبیرستان شلنگ آباد اهواز در مدرسه شهید بهشتی
بعد در همان زنگ اول یکی از بچه های با فهم و شعور دبیرستان غ ا دانشگاه می رود تا با بچه های مدرسه شلنگ آباد مذاکره کند و مشکل را با حرف زدن حل کند اما آن بچه های مدرسه شلنگ آباد مذاکره را قبول نمی کنند و به سنگ پرت کردن ادامه میدهند.آنها با پرت کردن سنگ به سمت بچه های دبیرستان غ ا دانشگاه،آنها را فراری میدهند و آنها را می ترسانند.عجیب تر از همه این است که چرا هیچ مسئولی از دبیرستان شهید بهشتی در صدد حل مشکل بر نمی آید.بالاخره هر جور که شده با همان یک نفر تلفات زنگ تفریح اول تمام میشود.
زنگ دوم فرا می رسد و همزمان با آموزش چگونگی اطفای حریق بچه های مدرسه شلنگ آباد در آن طرف حیات با یکدیگر به دلیل همان مشکل پرت کردن سنگ باهم و دعوا می کنند و فشهای رکیکی به هم می دهند اما مسئول بسیجی آموزش اطفای حریق هیچ چیزی به آنها نمی گوید و فقط سر بچه های فقیر دبیرستان غ ا دانشگاه داد می زند و از آنها می خواهد تا ساکت شوند و به دعوای آنها توجه نکنند در حالی که مشکل باید از ریشه قطع شود و دعوا را از بین ببرند اما چون زور آنها را ندارند به آنها چیزی نمی گویند.
زنگ تفریح دوم فرا می رسد و بچه های مدرسه شلنگ آباد سنگ پرت کردن را به سمت بچه دبیرستان غ ا دانشگاه آغاز می کنند و یکی دیگر از بچه های د غ ا دانشگاه را مصدوم می کنند.بچه های دبیرستان غیر انتفاعی دانشگاه این دفعه طاقت نمی آورند و یکی از بچه های آنها به نام شایان طاهر پور که قد درازی دارد و هیکل نسبتا بزرگی دارد یکی از سنگها را بر میدارد و به سمت آنها پرتاب می کند بعد از آن خودم که امروز صبح در آنجا حضور داشتم سنگ دیگری را برداشتم و به سمت آنها پرتاب کردم.یکی از آن دو سنگ به کمر یکی از بچه های مدرسه شلنگ آباد برخورد کرد و بچه های مدرسه شلنگ آباد به سمت ما حمله ور شدند.یکی از بچه های ما به نام محمد مهدی چند کاری جلو رفت و از آنها عذر خواهی کرد اما انها یک سیلی محکم در گوش محمد مهدی زدند و شایان طاهر پور به سمت آنها حمله ور شد و دعوای بزرگی به مدت نیم ساعت شکل گرفت.بچه های دیگر از جمله بهنود هشیار زاده،شایان جلالی،مهزیار،کامیار رشیدی،نوازشی،خرم دره،تلوری،محمد رحیم پور و خودم ویه پسردیگه که سنگ خورد تو سرش به سمت وسط دعوا رفتیم همه بچه های مدرسه ما از بچه های وحشی شلنگ آباد کتک میخوردند اما من منتظر این بودم که کسی در آن دعوا به من لگدی یا مشتی بزند تا حمله ور شوم.هشیار زاده می زد و میخورد ،مهزیار یکی را زد و بعد سه چار نفر ریختن سرش،رشیدی یک سیلی خورد و بعد شروع به رد و خورد کرد،نوازشی فقط می خورد،خرم دره هم مثل من منتظر ضربه خوردن بود تا حمله ور شود ، تلوری فقط یک مشت و لگد زد و برگشت پیش من،رحیم پور فقط می خورد و من هم کنار کشیده بودم.
آنها به دو صورت دعوا میکردند یک دسته از روبه رو حمله میکردند و یک دسته بزدل پشت دعوا بودند.دسته پشت دعوا هر چه گیرشان می آمد(سنگ و چوب و نوشابه و ...) میپرتیدن(پرت میکردند).ما با دو مدرسه شهید بهشتی و مدرسه برائتی سه راه خرمشهر جنگیدیم و با افتخار کتک خوردیم...
یکی از آنها که در پشت دعوا فعالیت میکرد یک کیسه فریزر پر از نوشابه کرد و درون آن یک سنگ قرار داد و به سمت من پرت کرد سنگ به دست من خورد و دست من را کبود کرد و نوشه به لباس های من پاشید و من یک سنگ پرت کردم و غقب نشینی کردم.یکی از آن بچه ها ضربه به سرش برخورد کرد و سرش کبود شد.
بعد از پایان دعوای ما مدیر مدرسه شهید بهشتی آمد و دعوا را بند آورد اما فایده ای نداشت چون خود دعوای ما در حال پایان یافتن بود.مدیر مدرسه شهید بهشتی گفت که صف بگیرید و جمع شوید اما ما به دلیل نارضایتی از او به حرفش گوش نکردیم و می خواستیم که از مدرسه بیرون برویم اما آنها در مدرسه را قفل کرده بودند و نمی گذاشتند که ما بیرون برویم ا ما ما بالاخره با همه توان به آنها فشار آوردیم و توانستیم در را باز کنیم ولی مسئول در نگذاشت که ما بیرون برویم و باز هم با اصرار و کمی زور و خشونت توانستیم که از آن مدرسه بیرون برویم.
همه ما هفتاد و پنج نفر به صورت یک پارچه تقریبا سه چار کیلومتر به سمت مدرسه اصلی خودمون راهپیمایی کردیم اما بدون هر گونه شعار.هر کس ما رو میدید تعجب میکرد و می پرسید که چه شده و خیابان شیخ بهای خشایار ترافیک شدیدی شده بود.سپس بعد از رسیدن به مدرسه و دادن شعار در مدرسه خودمون مدیر را وادار کردیم تا پاسخ بدهد و او به ما فقط جهت رفع تکلیف گفت حتما رسیدگی می شود اما...
welcom to my weblog.