بخشی از زندگی یکی از دوستان از زبان خودش
من یک آدم تنها هستم که از هرطرف
ضربه خوردم .
برای گرفتن اسرا هرکاری کردم اما نشد .
نشد که نشد .
بگذارید از اول بگویم : من داشتم
زندگیم رومیکردم که یک روز برای دختر
بازی داشتم با وحید می رفتم که
ناگهان... من اون موقع ۱۴ساله بودم و
یک نوجوان ساده(سوم راهنمایی). داشتم
عرض میکردم ، که ناگهان دختی ازکنار من
و وحید گذشت که خیلی هم شبیه خواهر
موهیول بود . من همان نگاه اول ازش خوشم
آمد تا اینکه با وحید تصمیم گرفتیم
بـه تور بندازیمش . به همراه ما کامیار
و رضا وسروش بودند.سروش ازدوست همان
دختری که ازپیش ما رد شد خوشش آمد . تا
اینکه در یک روز دو اتفاق افتاد . اول
درگیری شدید بین وحید و کامیار باعث شد
تا این دو با هم برای همیشه قهر کنند .
دوم پیمان که با وحید دوست بود و همسایه
همان دختره بود ، اسمش رو گفت.اسرا . ما
یک جشن راه انداختیم و با قدرت به جنگ
اسرا و دوستش واسه سروش رفتیم . جنگ
شروع شد.اسرا با دوستانش به مغازه
رفتند و ما بچه ها نیز به دنبالشان .
به اسرا ، تیکه انداختیم و او خوشش آمد
. بالای پل رفتیم و او واسمون دست تکان
داد ، ماهم واسش دست تکان دادیم . کم
کم علاقه من نسبت به او زیاد شد.تا این
که فروزش ، دوست سابق اسرا ، شمارش رو
بهم داد و درمورد من با او صحبت کرد .
به اسرا زنگ زدم و با هم تا یک ماه
تلفنی صحبت میکردیم . که بعدازیک ماه
من ابله خودم همه چیز رو خراب کردم . تا
اینکه شمارش رو عوض کرد و پای علی
خوانساری باز شد.اون با اسراشوخی میکرد
و میگفتن ومی خندیدند . من حسودیم شد و
رفتم همه چیز را به ناظم مدرسه گفتم .
اون اول یکاری کرد تا سال آینده
خوانساری دیگه پاش رو توی محوطه دانشگاه
نگذاره . دوم رفت مدرسه دخترانه و به
ناظم اونا هم گفت و همین بلا سر اسرا آمد
. و اینطور من باعث اخراج این دو شدم و
شانس آورم مدارس تمام شد وگرنه خوانساری
و اسرا با هم دوست میشدند . از این
جابه بعد پای میلاد بازشد . میلاد بامن
متحد شد و با هم به آوا اس میدادیم .
آوا شماره ای بود که من فکر میکردم اسرا
است . آوا میگفت من اهل شهر کردم .من و
میلاد با هم دم خونه اسرا میرفتیم و
بعضی مواقع میدیدیمش و به آوا اس
میدادیم که شاید اسرا باشد . احسان
پسرخالم وارد شد و شماره آوا رابهش دادم .
درعین ناباوری احسان با آوا دوست شدومن
و میلاد تعجب کردیم . احسان با دونفر
دیگه هم دوست بود ، چون بچه خوشکل بود
. دبیرستان آغاز شد و پای یک آدم کثیف
که قبلا هم بهش اشاره کرده بودم آمد وسط
. اسمش پیمان بود .بله همان کسی که اسم
اسرا را به ما گفت . محرم آغاز شد و من
قبلش به آوا ۳۹ هزار تومان شارژ داده
بودم و من به مراسم محله اسرا رفتم مراسمی
که دوست کلاس سوم دبیرستانی ام کامیار (
این همون اولی نیست ) در آن دست داشت .
پیمان آمد اسرا آمد میلاد و من هم آمدیم
. نبرد آغاز شد و اسرا وقتی من رو دید
لبخندی زد . بعد من زنجیر زدم . بعدکار
پیمان آغاز شد و او اول میلاد رو برد طرف
خودش و یک روز تو مدرسه من از زبان خود
پیمان شنیدم که پیمان۱ سال با اسرا
دوسته . بعد با پیمان قهر کردم و میلاد
پشتم را خالی کرد و طرف پیمان را گرفت و
اون دیگه با من هم حرف نزد و ...
این داستان شاید ادامه یابد...
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۱/۰۱/۲۵ ساعت 10:5 توسط محمدجواد ساکی
|
welcom to my weblog.